دکتر میر محمدی:
بسم الله الرحمن الرحیم
تشکر می کنم از جناب دکتر سبحانی و مجموعه بنیاد بین المللی امامت که این فرصت گفت و گو را محیا نموده تا نگاهی چندجانبه و چند وجهی به این مسائل شکل بگیرد.
به جهت اینکه رشته علمی من تاریخ و تمدن است نگاهی بیرونی، به موضوع این بحث(تاریخ امامت) خواهم داشت و وارد مساله های دورنی تاریخ امامت نخواهم شد. نسبت به همه ی بحث هایی که الان در حوزه معارف و علوم اسلامی و حتی علوم انسانی در حوزه علمیه وجود دارد این نگاه را دارم که باید یک تحول بیرونی و تحول معرفت درجه دوم در این علوم رخ دهد که این تحولات منشا اثرهای درجه اول در علوم نیز خواهد شد. لذا از باب طرح بحث خوب است اگر چنین نگاهی را داشته باشیم و ببینیم چه آثار و ثمراتی در مقوله تاریخ امامت با این نگاه پدید خواهد آمد و این علاوه بر اینکه ممکن است منجر به یک چیستی جدید(نسبت به تاریخ امامت) شود، قطعا منجر به پدید آمدن مساله های جدید شود که آن ها نیز می توانند تنوع پیدا کنند. از مساله های رشته ای شروع شده و مساله های چند رشته ای و میان رشته ای و فرا رشته ای را در برگیرد.
بحث هایی که در این جلسه از جانب من طرح می شود بیشتر حالت دایرة المعارفی و ثبوتی است و در مقام اثبات کمتر دیده شده که در مراکز آموزشی و پژوهشی حوزه وارد این فضاها شوند.
نکته اول تنوع رویکردهای مطالعاتی است که ما باید توانیم در همه عرصه های علوم انسانی و اجتماعی ورود پیدا کنیم و به طریق اولی در بحث های علوم اسلامی و در مباحثی مانند امامت و تاریخ امامت نیز همین طور است. وقتی صحبت از تنوع رویکرد مطالعاتی می شود اولین بحث این است که خود تاریخ و مطالعه تاریخی که یک حوزه دانشی است می تواند با رویکردهای مطالعاتی ترکیب شود. بنابراین شما می توانید مطالعه تاریخی را با رویکرد فلسفی یا با رویکرد جامعه شناسی انجام دهید. وقتی می گوییم تاریخ امامت با رویکرد تاریخی این کاملا در حوزه مطالعاتی تاریخی قرار دارد. یعنی هم امامت را تاریخی مطالعه می کنیم و هم با رویکرد تاریخی مطالعه می کنیم. این رویکرد دوم که می گوییم رویکرد تاریخی چه فرقی با خود تاریخی دارد؟ آن (مطالعه تاریخی در) تاریخ امامت در همه جا ثابت است یعنی حوزه درون دانشی را نشان می دهد. این رویکرد تاریخی که می گوییم دیگر اساسا وارد بحث های فلسفه علم می شویم یعنی در مبانی تاریخی و مساله های تاریخی ، در بررسی تاریخی امامت وارد می شویم. همچنین می توانیم تاریخ امامت را با رویکرد فلسفی یا رویکرد جامعه شناسی یا رویکرد روان شناختی مورد بحث قرار دهیم که من این (مطالعه با رویکردهای مختلف) را مواجهه رشته ای نام می گذارم که عملا این مواجهه رشته ای منجر به ورود به هردو رشته می شود. یعنی وقتی می گوییم تاریخ امامت با رویکرد فلسفی یا جامعه شناختی عملا وارد فضای هردو رشته شده ایم و مثلا از رشته جامعه شناسی می خواهیم در مطالعات تاریخ امامت استفاده کنیم یا رشته روان شناسی یا همه حوزه های علوم انسانی و اجتماعی.
الان این تنوع را نمی توان دید و اعتقاد دارم بحث های تاریخ امامت نیز مثل خیلی از مباحث دیگر علوم اسلامی چنین وضعی داشته و این مشکل اختصاصی به تاریخ امامت ندارد. اگر هم این تنوع وجود دارد به اندازه یک جریان نیست. در نظام آموزشی و پژوهشی این جریان ها را نمی بینیم. مثلا همین نگاهی که جناب دکتر سبحانی (در تاریخ امامت) دارد باید تکثیر شود و وارد فضا و سیاست های آموزشی و پژوهشی شود. شخصیت هایی داریم مثلا شهید مطهری یا آیت الله جوادی آملی را مثال می زنیم یا مباحثی که علامه جعفری در انسان شناسی دارد که ایشان در هرجایی وارد می شود بحث انسان شناسی را مطرح می کند. اصلا می توان گفت یکی از مباحثی که جای آن در تاریخ امامت خالی است همین بحث انسان شناسی است. از این حیث نیز تولید مساله می شود. نکته ای که می خواهم بگویم موارد و شخصیت های این چنینی جریان نیستند یعنی جریان آموزشی و پژوهشی کشور شخصی مانند علامه جعفری را به بار نیاورده و این موارد براساس حرکت خودشان چنین تنوع مطالعاتی را به دست آورده اند.
بنابراین سخن در تولید و تکثیر است که به یک سیاست فراگیر تبدیل شود در نظام های آموزشی و پژوهشی که داریم. منظور من از تنوع رویکردهای مطالعاتی در تاریخ امامت این است که ما بتوانیم تاریخ امامت را ذیل مجموعه علوم انسانی و اجتماعی تحقق دهیم. حال این تنوع رویکردهای مطالعاتی می تواند به صورت ترکیبی نیز شکل گیرد. ترکیبی یعنی حالت دو یا چند رشته و سپس فرا رشته ای باشد که تا کنون اساسا وارد مباحث فرا رشته ای نشده ایم و میان رشته ای هم شاید موارد نادری باشد که بتوان ملاحظه نمود.
نتیجه این تنوع رویکردهای مطالعاتی به تاریخ امامت به چهار بحث منتهی می شود: ۱. تاریخ امامت رشته ای ۲. تاریخ امامت دو یا چند رشته ای ۳. تاریخ امامت میان رشته ای ۴. تاریخ امامت فرا رشته ای .
در تاریخ امامت رشته ای ما فقط با یک مساله رشته ای مواجه ایم که فقط در فضای تاریخی بدان پرداخته می شود و این همان چیزی است که تقریبا در حال رخ دادن است. یعنی هم دانش و هم رویکرد و هم مساله تک رشته است و این الان در تاریخ امامت در حال رخ دادن است. وقتی وارد رویکرد دوم می شویم و دو یا چند علم را وارد می کنیم و مثلا می خواهیم یک مساله ای در حوزه تاریخ امامت را مانند علم امام یا عصمت را بررسی کنیم، در یک فضای جامعه شناختی یا روان شناختی ورود می کنیم. در اینجا مساله بدین صورت است که مساله ما باز هم (تک)رشته ای است اما می خواهیم آن را با تعامل دو یا چند رشته دیگر حل کنیم. اساسا یک اشتباه رایجی که وجود دارد وقتی سخن از مطالعات میان رشته ای و فرا رشته ای می شود تصور این است که ما با چند رشته مختلف مواجه هستیم. چند رشته ای کار میان رشته ای را نمی کند. میان رشته ای یا فرا رشته ای جایی است که مساله را رشته ای کنید وگرنه هم در چند رشته ای، چند علم وجود دارد و هم در میان رشته ای و فرا رشته ای، چند علم وجود دارد. این وجه اشتراک این ها است. تفاوت این ها در این است که دو و چند رشته ای ها با مساله های میان رشته ای و فرا رشته ای کاری ندارند. مساله، رشته ای است اما به گونه ای است که دو یا چند رشته نیاز هست که بتوان آن را حل کرد. البته این سوال نیز وجود دارد که در بحث امامت و تاریخ امامت چنین مساله هایی وجود دارد که مثلا برای یک مساله رشته ای در تاریخ امامت از دو یا چند رشته کمک گرفته باشیم؟
اساسا این یک بحثی در فلسفه علم تحت عنوان تعامل علوم است بدین معنی که مثلا شکل گیری تاریخ امامت، براساس هر کدام از رشته ای یا چند رشته ای یا میان رشته ای و فرا رشته ای که باشد ، محصول تعامل علوم باهم است. ما دونوع علم داریم و درفلسفه علم نیز هست که گفته می شود علوم همگون و یا علوم غیر همگون هستند (این تعبیر همگون از من است ) . در فلسفه علم تحت عنوان دانش های کمکی از آن ها یاد می شود. علوم همگون تناسب معرفت شناختی و روش شناختی با حوزه دانشی مدنظر دارند. این یک صورت شناور دارد یعنی می گوییم علوم همگون در امامت و در فلسفه و در دیگر علم چه علومی هستند. علومی که برای تاریخ امامت همگون هستند قطعا برای دیگر علوم مانند علوم طبیعی یا مهندسی، غیر همگون حساب می شوند. اما جاهایی هست که می توان هم زمان از علوم همگون و غیر همگون استفاده کرد که به اعتقاد من در اینجاست که فرا رشته شکل می گیرد. میان رشته ای ها همیشه با علوم همگون کار دارند و یک تفاوت با چند رشته ای همین است که مساله در دو و چند رشته ای به صورت رشته ای هست ولی حضور هم زمان معرفت شناسانه و هستی شناسانه چند علم می تواند مساله را حل کند اما در میان رشته نیاز است که علوم همگون مورد استفاده قرار بگیرد. خود این حضور علوم همگون مساله مهمی است که چگونه می توانیم از چند علم برای حل یک مساله دانشی و فرا دانشی استفاده کنیم. تفاوت فرا رشته ای و میان رشته در این است که در رشته ای کردن مساله هر دو مشترک هستند ولی در فرا رشته ای یکسری مباحثی است که حضور هم زمان علوم همگون و غیر همگون را نیاز دارد. یعنی مساله از علوم انسانی و اجتماعی نیز فراتر می رود. به عنوان مثال بحران های محیط زیستی حضور همه جانبه علوم انسانی اجتماعی و علوم زیستی را می طلبد و بدون این ها اصلا نمی توان این بحران ها را حل کرد. یا در آسیب های اجتماعی که در کشور خودمان نیز داریم مانند اینکه تورم یا بی ثباتی یا بدحجابی حل نمی شوند. یک بخش علت این است که در نظام اجتماعی که به نظام تمدنی منتهی می شود اساسا مساله ها میان رشته ای است اما می خواهیم آن ها را رشته ای حل کنیم. مثلا گرانی در کشور ما یکی از مشکلاتی است که علت فرهنگی دارد و حتی علت های فرهنگی گرانی بیشتر از علت های اقتصادی است. ولی وقتی می خواهیم گرانی را حل کنم ، مساله را فقط به دست اقتصاد دان ها می دهیم. در حالی که علت های اساسی بی ثباتی اقتصادی امروز کشور ما سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است. لذا الان در زمانی هستیم که مساله های ما میان رشته ای و فرا رشته ای است ولی مواجهه ما با مساله ها رشته ای است و ما این را در آسیب های اجتماعی و انسانی که داریم می بینیم و اختصاص به کشور ما داریم و در کشورهای اسلامی و جهان سوم و حتی برخی از کشورهای غربی وجود دارد.
تک رشته اساسا از آسیب هایی است که غرب ایجاد کرد. ما در تجربه تمدن اسلامی حداقل تا قرن دهم هجری اصلا مواجهه رشته ای نداشتیم و کار ما یا میان رشته ای و یا فرا رشته ای بوده است. این که رشته به این صورت ایجاد کنیم و مرز ایجاد کنیم و حصار بکشیم و ارتباط رشته ها را باهم قطع کنیم یک پدیده ای است که بعد از دوران رنسانس در غرب رخ داد. اما غربی ها خود خیلی زود متوجه شدند و در قرن بیستم و بیست یکم نحله های بسیار قوی در زمینه میان رشته ای و فرا رشته ای شکل دادند . از سال ۲۰۱۰ میلادی به شدت به این مباحث پرداخته اند. در نسبت با تاریخ امامت این را باید توجه داشت و در فرهنگ اهل بیت معصومین ما نیز بوده است که علم باید امتداد اجتماعی داشته باشد. در این زمینه روایات زیادی نیز است. امروز در دانشگاه های انگلستان و آمریکا گروه های تحت عنوان امتداد اجتماعی و مسئولیت اجتماعی علم وجود دارد. در همین مساله بحث زیاد است که چرا ما اینقدر محدودیت مساله ای در تاریخ امامت ایجاد کرده ایم؟ این محدودیت ها را ما داریم ایجاد می کنیم نه اینکه فرضا امام معصوم ایجاد کرده باشد!
بنابراین اینکه ما بتوانیم تنوع رویکردهای مطالعاتی را در تاریخ امامت ایجاد کنیم خروجی آن تاریخ امامت رشته ، چند رشته ای، میان رشته ای و فرا رشته ای خواهد شد.
این بحث ها باید به شکل کارگاهی به روی مساله های تاریخ امامت تطبیق داده و کار شود. باید از فضای تحلیل های تک بُعدی و تک وجهی بیرون بیاییم. ما از تاریخ توصیفی تر که نداریم اما امامت خیلی بالاتر از این هست. تاریخ قابل تحلیل تاریخی و فلسفی و جامعه شناختی و روان شناختی است. یعنی یک پدیده ای مانند سقیفه را می توانید تحلیل چند وجهی کنید. یکی از تحلیل هایی که جای آن خالی است تحلیل های دینی است. این را از نگاه فلسفه علم می گویم. یعنی ما باید تاریخ را تحلیل دینی کنیم .پدیده های انسانی و اجتماعی را به این صورت تحلیل کنیم. بنابراین فضای تحلیل های دینی در حوزه تاریخ امامت نیز باید چنین باشد. لذا نتیجه تنوع در رویکردهای مطالعاتی، تنوع دادن در تحلیل ها است. واقعه تاریخی یکی بیشتر نیست ولی همان را می توان به انواع مختلف تحلیل کرد. علت آن این است که پدبده های انسانی و اجتماعی و تاریخی و تمدنی ، ذو ابعاد هستند و فقط وزن و ضریب آن ها فرق می کند. وقتی سقیفه را تحلیل اقتصادی می کنیم به این معنا نیست که فقط علت اقتصادی داشته است ولی چنین وزن و ضریبی را ازین جهت داشته است. شما یک پدیده تاریخی و پدیده تمدنی تک وجهی نخواهید داشت اما الان تمام تحلیل ها در تاریخ و تمدن روی تحلیل تاریخی متمرکز شده اند.
دکتر سبحانی:
ابتدائا ار جناب دکتر میرمحمدی تشکر می کنیم که در این نشست ماه امامت شرکت کردند و بحث خوبی را آغاز کردند و درآمد و بازنگاهی بر مباحث تاریخ امامت را مطرح کردند. برای اینکه بحث رفت و برگشتی داشته باشد و پیش برود و صورت مساله هایی به دست آید و به تعبیری کلان پروژه تاریخ امامت تعریف شود مطالب خود را ناظر به بیانات ایشان طرح می کنم.
نگاهی که مطرح شد بیرونی و از منظر فلسفه علم بود. من مقداری از منظر دورنی تاریخ امامت بحث را ادامه می دهم. اگر بخواهیم از داخل تاریخ امامت بحث شروع شود خوب است که تاریخ را تعریف کنیم و بعد ببینیم این تعریف چگونه با امامت ارتباط برقرار می کند و در نهایت ببینیم با این نگاه های چند وجهی به تاریخ امامت چه مساله های جدی در این عرصه داریم که تاکنون به آن ها نپرداخته ایم که نیاز به بازخوانی و بازپژوهی دارد.
در یک تعریف خیلی ساده تاریخ رویداد یا مجموعه ای از رویدادها تعریف می شود که در یک موقعیت مکانی و زمانی خاصی رخ داده است. اینجا رویداد را به یک معنای عام در نظر می گیریم. حال دانشی که می خواهد این تاریخ را بررسی کند چه دانشی است و چه کاری باید انجام بدهد؟ در باب این رویدادی که زمان مند و مکان مند است و به صورت جزئی تحقق یافته و صورت کلی ندارد گاهی این قید را نیز به تاریخ می زنند که به اندازه ای از زمانش گذشته باشد. یعنی اگر یک رویدادی در زمان ما رخ داده باشد که به آن تاریخ نمی گویند. چون که می گویند رویداد باید امتداد زمانی یافته باشد که ما اصلا بتوانیم فهمش کنیم. روبدادها تا بود و امتداد نیابند به تاریخ ملحق نمی شوند. ممکن است یک جامعه شناس یا سیاست مدار یا متکلم از منظر دین یک رویداد را بررسی کند ولی هنوز تاریخ نشده و بدان پیوسته نشده است. باید زمان و موقعیتش از زمان کنونی ما به عنوان پژوهنده و ناظر آن تاریخ فاصله گرفته باشد.
نکته دوم این است که برخی گفته اند که ما رویدادی را تاریخ می دانیم که محصول اراده های انسانی باشد یعنی اگر چیزی انسانی از آن جهت که انسان و انسانیت او اعم از عواطف، نگرش ها ، قضاوت ها و کنش های او دخالت نداشته باشد یک رویداد تاریخی نمی شود. مثلا اگر یک آتشفشان فوران کرده باشد یا یک نسلی از حیوانات در یک دوره تاریخی از بین رفته باشند این ها تاریخ نیستند. برخی نیز در نقطه مقابل گفته اند که این ها نیز تاریخ هستند. می توان هم تاریخ اجتماعی یا فرهنگی داشته باشیم و هم تاریخی طبیعی داشته باشیم. این یک مساله اختلافی در بین پژوهندگان تاریخ است. در بحث تاریخ امامت با این مساله سروکار خواهیم داشت و می خواهیم ببینیم اساسا ما با چه موضوعی مواجه هستیم.
یک اختلاف دیگری که وجود دارد و منشا اختلاف های دیگر شده این است که آیا تاریخ محصول نسبت های عینی و واقعی است بدین معنا که ما در تاریخ نظام اسباب و مسییات داریم یا تاریخ یک پدیده ای است که با عوامل بسیار پیچیده و متنوع و متعدد سروکار دارد؟ این دو نگاه در مطالعات تاریخ وجود دارد. در نگاه سنتی(نسبت به دیدگاه جدیدتر) معمولا منظور از تاریخ سلسله اسباب و مسبباتی بود که در نهایت به تحقق یک رویداد می انجامد. مثلا در مورد جنگ احد به عنوان یک رویداد، تاریخی بودن آن به این است که ببینیم عناصر تاثیر گذار آن چه بوده است، مثلا چه کسی جنگ را آغاز کرد؟ میزان قوای دو طرف چقدر بود؟ چه آثار و انگیزه هایی وجود داشت و نهایت چه رخدادی وقوع یافت.
نگاه دیگر این است که اساسا مقولات تاریخی، مقولاتی پیچیده تر از نظام اسباب و مسببات هستند. یادمان باشد که در این مورد در غرب دو نگاه از قرن هجدهم وجود یافت که آیا علوم انسانی با علوم طبیعی تفاوت دارند یا خیر؟ یک نظر که در نهایت به پوزیتیویسم انجامید می گفتند که علم، فقط علم است؛ واقعیت خارجی هم یک عینیت و ابژه است و در این واقعیت خارجی فرقی بین امر طبیعی و انسانی وجود ندارد. همان گونه که می توان برای یک واقعه فیزیکی یا زیست شناختی دقیقا علل و عوامل طبیعی و شرط لازم و کافی در نظر بگیرید برای یک رفتار انسانی نیز همین گونه است. به همین خاطر جامعه شناسی را فیزیک اجتماع می گفتند. تاریخ نیز فیزیک رویدادها است. همان گونه در فیزیک مثلا از برخورد دو جسم و میزان شتاب و … بحث می شود در پدیده های اجتماعی و فرهنگی به همین نحو می توانیم بگوییم که چرا یک واقعه فرهنگی در یک جامعه رخ داد و آن را مثل یک امر فیزیکی بدانیم که عناصر و عوامل آن را برشماریم و کنار هم دیگر قرار دهیم و با کمیت و کیفیت آن ها به نتیجه دست یابیم.
در نقطه مقابل نهضتی در غرب در حوزه علوم انسانی به وجود آمد مانند کسانی همچون دیلتای و دیگران که معتقد بودند علوم انسانی با علوم طبیعی تفاوت روش شناختی دارند و این تفاوت نیز به خود واقعیت برمی گردد. یعنی وقتی ما می گوییم مثلا در باورهای یک جامعه یا آداب و زیست آن تغییر می کند این اصلا قابل مقایسه با رویداد فیزیکی یا زیست شناختی یا کیهان شناختی نیست. در اینجا با انسان مواجه هستیم که عاطفه دارد و عاطفه او منطق به معنای علوم طبیعی ندارد یعنی بر اساس نظام اسباب و مسببات نیست، اراده دارد که بیرون ازین نظام اسباب است؛ قضاوت دارد و این قضاوت ها هیچ گونه منطق فیزیکی ندارد.
پس وقتی از تاریخ سخن می گوییم، تاریخ دو نگاه پارادایمی دارد. ۱. نگاه کاملا طبیعت گرایانه به تاریخ و فیزیکی و پوزیتیویستی به تاریخ ۲. نگاه انسانی به تاریخ
از اینجا دو مکتب پیدا شده که ریشه در آنچه بیان شد دارند و در مطالعات تاریخ پژوهی که معروف به مکتب رانکه و مکتب آنال هستند. مکتب رانکه همین کسانی بودند که یک نگاه بسیط و تک ساختی به صورت سبب و مسببی به تاریخ داشتند. اول تاریخ را محصور در پدیده هایی که در صورت بندی های سیاسی و اجتماعی رخ می دادمی دیدند. معمولا برای امور خیلی ظریف موضوعیتی برای تاریخ قائل نیستند. تاریخ اگر در آن قدرت ها و جنگ ها و ستیز و تحولات عظیم اقتصادی نباشد اصلا تاریخ نیست. وقتی هم بنا باشد مطالعه شود نوع مطالعه آن چنین است که نظام اسباب آن را دیده که فرضا چرا یک جنگ رخ داد و چه کسانی صحنه گردان بوده اند و چه انگیزه هایی داشته اند و …
مکتب آنال با این دیدگاه مخالفت کرد و بیان نمود که نوع مطالعه تاریخی ازین دست نیست. تاریخ یک مجموعه پیچیده از رویدادها و اسباب است که اصلا قابل کنترل با یک عینک خاص و یکسری مجموعه عوامل نیست. اول دامنه تاریخ را گسترش داد که تاریخ فقط تاریخ سیاسی و نهادها نیست. تاریخ رفتارها و ایده ها و آداب نیز هستند. تاریخ های مضاف به تدریج از اینجا تولید شد. ابزار آن نیز ابزار تک دانشی نیست. یعنی نمتوان صرفا از بازخوانی یک مجموعه از رویدادها به یک مطالعه تاریخی رسید و رویداد تاریخی چون چند وجهی است باید عناصر موثر آن نیز چند وجهی مطالعه شود. عوامل فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و جغرافیایی و طبیعی، همگی می تواند در یک اتفاق کوچک موثر باشد. یک تغییر کوچک در سبک زندگی می تواند ده ها عامل مختلف داشته باشد. مثلا گرانی به وجود می آید و به ظاهر علت اقتصادی دارد اما از دیدگاه مکتب آنال انواع مختلف عوامل می تواند داشته باشد.
پس تاریخ رویدادی با این سطوح و لایه ها است و امروز دیگر نگاه سرد و یک سویه و سبب و مسببی به تاریخ کمتر مورد توجه است. پس دانشی که بنا است بیاید رویداد را در این شکل گسترده و چند ضلعی و با لایه های عمیق و با آثار و پیامدهای طولانی و بلند مدت بررسی کند طبیعی است که تاریخ را از شکل سنتی خارج کند. ما یک تاریخی داشتیم که تاریخ روایی بود و رویدادها را خوانش می کرد مانند تاریخ طبری ، کم کم گفته شد تاریخ روایی کافی نیست و یک تاریخ توصیفی نیاز است. باید بتوان از طریق روایت ها ، توصیفی ارائه شود. کم کم گفته شد تاریخ توصیفی نیز یک سطح ظاهری رویدادها است و نیاز به تاریخ تحلیلی است. سپس گفته شد تاریخ تبیینی نیاز است و تحلیل کافی نیست یعنی باید علت یابی شود، عناصر موثر ذکر شود. الان نگاه تاریخی مختلفی به وجود آمده است.
پس در این بخش بیان شد که چیزی که ما به سادگی به عنوان تاریخ یا رویداد تاریخی از آن یاد می کنیم امروز به خاطر مطالعات بشر و پیشرفت خوانش های گوناگون تاریخی به یک مقوله پیچیده و درهم تنیده تبدیل شده است. دیگر کسی امروز نمی گوید که سقیفه یعنی مجموعه ای از اتفاقاتی که در یک زمان و مکان و با یکسری بازیگر خاص رخ داد. سقیفه چندین پدیده است و عوامل مختلفی دارد و آثارو پیامدها ها در جهات مختلفی قابل مطالعه است. در این صورت است که تازه می توان گفت تاریخ یا مطالعه تاریخی چیست.
از این جهت تاریخ و مطالعات تاریخی را به حسب موضوع به دو دسته کلی تقسیم می کنم: تاریخ وقایع عینی و تاریخ وقایع ذهنی.
گفته می شود انچه ما به عنوان رویداد یاد کردیم دو گونه است: گاهی رویداد در بیرون از ذهن انسان است که شامل حوزه سیاست، جامعه، اقتصاد و فرهنگ است که به تاریخ سیاسی و فرهنگی و … تقسیم می شوند. گاهی نیز موضوع تاریخ و رویداد در بیرون از حیات انسان رخ نمی دهد بلکه مربوط به درون انسان و در لایه های درونی او رخ می دهد که اصطلاحا الان به تاریخ ایده شناخته می شود. منظور از ایده ، ایده تنها نیست.
مثلا گفته می شود ایده صورت تاریخی پیدا می کند و تاریخ دارد مثل مفهوم خدا یا امامت، که این مفهوم ها کاملا یک تاریخ دارند. گاهی یک اندیشه و نظریه و فراتر از یک ایده است مانند اندیشه و نظریه امامت (و نه مفهوم امامت). گاهی یک مکتب است که فراتر از یک نظریه در بردارنده مجموعه ای از نظریه ها و دارای ساختار و زیربنا است. تمام این ها را تاریخ ذهنی می گوییم یعنی تاریخ رویدادهایی که در ذهن انسان رخ داده است.
مبنی بر این بیان در نظام موضوعاتی که در حوزه موضوعات امامت در اینجا(بنیاد بین المللی امامت) طراحی شده است، تاریخ امامت فعلا در سه حوزه ترسیم شده و به سه معنا قابل اطلاق است. گاهی تاریخ وقایع ذهنی است که به تاریخ اندیشه امامت می گوییم. امامت یک حقیقت است و متفکران و دانشمندان و گروه های مختلف و مذاهب هر کدام تعریفی از امامت ارائه کرده اند و شرایط و مبانی و مناصبی برای امامت بیان کرده اند که هرکدام یک اندیشه شده است. این تاریخ اندیشه امامت است که مربوط به یازخوانی و بازسازی هایی است که دیگر در بیرون از نهاد امامت نسبت به امامت انجام داده اند و به تعداد متفکران و مذاهب می توان در باب تاریخ اندیشه امامت بحث کرد. یک گونه دیگری از تاریخ امامت داریم که تاریخ فرهنگ امامت است. امامت در بستر اجتماعی و فرهنگی بازتاب یافته و یک هویت های بیرونی ای ساخته است که غیر از اندیشه است. از امامت یکسری آداب و باور و مناسبات و یکسری نشانه ها و نمادهایی ایجاد شده است. این کاملا امامت در شکل فرهنگی و تمدنی است و بازخوردهای امامت در بیرون از نهاد امامت است. وقتی به جامعه شیعه می نگریم صدها عنصر و نشانه می توان نشان داد که بازنمای عنصر امامت است مانند جشن، مناسبت ها، سکه ها ضرب شده ،منصب هایی که ایجاد شده است. مثلا مرجعیت یکی از عناصر فرهنگی امامت در شیعه است. به این دو فعلا کاری نداریم. گونه سومی که محل کلام ما هست تاریخ نهاد امامت است یعنی امامت را به عنوان یک نهاد دیدن؛ نهادی که محور آن امام است و به تبع آن مامومان قرار دارد، ویژگی هایی امام دارد که ماموم نسبت بدان وظایفی پیدا می کند، نسبت هایی میان این دوم مطرح است، اصل رابطه میان امام و ماموم مجموعه ای از نهادها را اقتضا می کند و این غیر از فرهنگ امامت بوده که آثار و نتیجه پیاده سازی نهاد امامت است.
آنچه در حال حاضر در پژوهشکده امامت به عنوان یک محور اصلی مهم است این نکته است که بگوییم تاریخ امامت یعنی تاریخ شکل گیری واقعیت امامت در مناسبات انسانی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی است. خود نهاد امامت را مورد بررسی تاریخی قرار دهیم. در ادامه به این خواهم پرداخت که بحث از تاریخ امامت به این معنا چه ارتباطی پیدا می کند با نوع رویکردی که در بررسی همین تاریخ امامت باید داشته باشیم.
دکتر میرمحمدی:
از نگاه فلسفه علم یک بحثی وجود دارد تحت عنوان تبیین تاریخی که برخی از جنبه های آن را دکتر سبجانی بیان کردند. اینکه می گوییم یک پدیده ای را مطالعه تاریخی می کنیم ، مطالعه تاریخی به چه معناست؟ چه کاری انجام دهیم تا یک مطالعه تاریخ رخ دهد؟ این پرسش در تمام مطالعات هست مثلا می گوییم یک پدیده را مطالعه فلسفی یا جامعه شناسی یا … می کنیم.
لذا در تعریفی که داریم می توانیم تاریخ امامت را از همین منظر تبیین تاریخی بحث کنیم. تبیین تاریخی را یک مطالعه دارای شش فاز تعریف می کنیم که این فازها ترتب منطقی دارد. مثلا وقتی می گوییم تاریخ امامت(تلقی من چنین است که) به این شش فاز باید پرداخته شود. حال متعلق این بحث هرچیزی می تواند باشد یعنی حتی ذیل این تلقی سه گانه ای که دکتر سبحانی بیان کردند(تاریخ اندیشه، فرهنگ و نهاد امامت) ذیل تک تک آن ها می توان مساله طرح کرد.
مطالعه تاریخی یک فاز توصیف ویک فاز تحلیل دارد؛ هر کدام نیز سه مرحله دارد که در مجموع شش مرحله می شود. مطالعه تاریخی یا ناظر به توصیف پدیده است که به سوال درباره چگونگی پاسخ می دهد: ۱. چگونگی ظهور پدیده تاریخی ۲. چگونگی تطور پدیده تاریخی ۳. چگونگی وضعیت نهایی پدیده تاریخی . مثلا سقیفه چگونه ظهور پیدا کرد؟ چه تطوراتی در آن رخ داد ؟ و به وضعیت نهایی منتهی شد؟ این سه بحث به لحاظ منطقی مقدم است یعنی زمانی می توانید به چرایی سقیفه بپردازید که به چگونگی آن پرداخته شود. به این مرحله در اصطلاح اکتشاف گفته می شود. در این مرحله اکتشاف حیثیت های زمانی و مکانی و موضوعی مشخص می شوند. یعنی هر موضوع تاریخی و پدیده تمدنی یک حیثیت زمانی و مکانی و موضوعی دارد. پس از مطالعه توصیفی این سه مورد کشف می شوند سپس در مطالعه تبیینی به تحلیل پرداخته و دنبال چرایی می رویم. زمانی می گوییم سقیفه چگونه ظهور پیدا کرد سپس پرسش می کنیم که چرا سقیفه ظهور پیدا کرد؟ بنابراین می گویند که مطالعه تاریخی باید بتواند به شش سوال پاسخ بدهد یعنی چگونگی ظهور ، تطور ، وضعیت نهایی و چرایی ظهور ، تطور ، وضعیت نهایی .
در تاریخ امامت نیز می توانیم یک معنایی از آن را به معنای علم شناسی به کار ببریم. یک بار ما تاریخ را ناظر به یک معرفت درجه اول می بینیم که این هم یک نوع مطالعه است ولی گاهی با یک نگاه درجه دو می بینیم لذا می گوییم تاریخ یک گونه علم شناسی است که اسم آن را مطالعه تاریخ می نامیم و می گوییم این مطالعه تاریخ در تاریخ امامت باید به شش سوال پاسخ دهد. این بدین معنا هم نیست که باید به هرشش سوال پرداخته شود ممکن کسی به یک یا دو یا هر تعداد که بخواهد پاسخ دهد. اما مطالعه تاریخی کامل اساسا مطالعه ای است که بتواند به این شش سوال که یک حالت منطق فازی دارد بپردازد.
نکته بعدی این است در که این رویکردی که بیان کردم و همچنین نکته ای که دکتر سبحانی درباره بحث امامت بیان کردند که آن را به عنوان نهاد امامت بدانیم من فکر می کنم جای یک مدل و گونه شناسی علم در کشور ما خالی است تحت عنوان علم شناسی تمدنی. صفت تمدنی در اینجا به معنی پدیده بیرونی تمدنی منظور نیست. ما یک علم شناسی تاریخی داریم، یک علم شناسی فلسفی داریم، یک علم شناسی جامعه شناختی داریم و یک علم شناسی تمدنی نیز داریم. بحث این است که تاریخ امامت را از منظر یک علم شناسی تمدنی مطالعه کنیم. این برمی گردد به رویکرد مواجهه رشته ای که قبلا گفتیم یعنی همچنان که می گوییم تاریخ امامت را با رویکرد تاریخی و فلسفی و جامعه شناسی مطالعه کنیم، تاریخ امامت را با رویکرد تمدنی مطالعه کنیم که به نظر من نیاز امروز جامعه ما است و خیلی ارتباط جدی با بحث سیر در تاریخ امامت دارد. حال ممکن است این سوال پیش آید که علم شناسی تمدنی به چه معنا است؟ در بحث علم شناسی تمدنی باید دو بحث اتفاق افتد: کنش های تمدنی که بگوییم این کنش ها محصول این علم است. یعنی علم کنش تمدنی ایجاد کند. خیلی از علومی که ما الان داریم علوم تمدنی نیستند.الان در کشور ما جامعه شناسی به یک مرتبه خنثی بودن رسیده است. –سکولار و غیر سکولار هم ندارد- . چرا غرب در عرصه جهانی و در یک قدرت تمدنی جهانی توانسته حضور پیدا کند به خاطر این است که توانسته علوم خود را تمدنی کند. لذا شما می توانید هم علم سکولار را تمدنی کنید و هم علم دینی را تمدنی کنید. پس علم تمدنی یکی به این معنا است که چه عوامل و عللی تمدنی باعث می شود که علم توسعه و گسترش و تولید و عرضه پیدا کند و دوم خود علم باعث چه کنش های تمدنی می شود. به نظر من در هر دوی این ها جای بحث هست و البته حضر عقلی که منحصر در این دو باشد هم نیست. پس تاکید من این است که در رویکردها ما یک رویکرد مطالعات تمدنی داشته باشیم حال اسم آن را علم شناسی تمدنی یا هرچیز دیگری بخواهیم بگذاریم. ما رویکرد تاریخی بحث امامت را می توانیم مطالعه کنیم یا با رویکرد کلامی و فلسفی و یا هر رویکردی دیگری، جای این هست که برای اینکه به یک علمیتی برسیم یک مطالعه تمدنی داشته باشیم که با یک رویکرد فلسفه علم تمدنی این مساله اتفاق افتد چون متولی بحث های علم شناسی تمدنی اساسا در حوزه جغرافیای معرفتی فلسفه علم تمدن صورت می گیرد.
تمام بحث هایی که مطرح و تاکید شد به صورت سرفصلی و دایره المعارفی بیان شد، تک تک آن ها نیاز به یک نشست علمی دارد که با اساتید گوناگون می شد اجرا شود.
بحث دوم این است که همچنان که می توانیم تنوع در رویکردهای مطالعاتی در تاریخ امامت ایجاد کنیم می توانیم تنوع الگوهای مطالعاتی داشته باشیم. رویکردهای مطالعاتی برمی گردد به حوزه دانشی آن رویکرد مطالعاتی اما الگوهای مطالعاتی بیشتر جنبه های روش شناسانه دارد که در هر علمی می توان به کار برد. الان این سوال قابل طرح است که الگو مطالعاتی شما در تاریخ امامت چیست و با چه الگویی تاریخ امامت را مطالعه می کنید؟ چند الگو می توان در اینجا اسم برد که الان در فلسفه علم نیز مطرح است:
- الگو مطالعه مؤلفه ای که تقریبا یک الگوی مطالعه ای سنتی است –سنتی به این معنا که از قبل بوده است-. – لازم به تاکید است که چون تاریخ امامت را به عنوان یک حوزه دانشی می بینم یعنی قابل جمع است که تاریخ را هم به لحاظ معرفت درجه اول تعریف کنید هم تاریخ را به معنای درجه دوم تعریف کنید و کل این دو در تاریخ امامت را باهم جمع کنیم تبدیل به یک حوزه دانشی می شود – این حوزه دانشی را می توان با الگوی مولفه ای مطالعه کرد که به پنج چیز می پردازد. اینکه چه تحولاتی در حوزه دانشی تاریخ امامت به لحاظ ۱. مبانی علم ۲. مفاهیم علم ۳.مساله های علم ۴. گزاره های علم ۵.نظریه های علم رخ داده است. ما در مقوله تاریخ امامت حتی به لحاظ نظریه ای تحولات جدی داشته ایم. بنابراین ما می توانیم در این تنوعی که می گوییم به لحاظ الگوی مؤلفه ای مطالعه کنیم و این را البته می توانیم با عینیت هم گره بزنیم یعنی ما در بحث هایی مثل علم امام یا عصمت یا خود نهاد امامت اینکه چه آثار و تبعاتی در جامعه و نظام اجتماعی ایجاد شده است بر این پنج مورد متمرکز شویم یعنی تحولاتی که مثلا در مفاهیم رخ داده است. –توجه داشته باشید که-جریان تاریخی علم بر اساس تحول در مفاهیم است. یعنی ما خیلی جاها که می خواهیم علم حیات عینی پیدا کنیم با مفاهیم امکان پذیر می شود و منظور از مفاهیم نیز مفاهیم تخصصی است. این الگو حتی در پدیده های اجتماعی نیز قابل استفاده است مثلا در قرن سوم و چهارم هجری چه تحولاتی در نظام های آموزشی به عنوان پدیده اجتماعی رخ داده است؟ در این دو قرن ما با دار العلم ها مواجه هستیم سپس در قرن پنجم نظامیه ها در تمدن اسلامی شکل می گیرد. مطالعه نهادها یا نظام اموزشی و پژوهشی براساس الگوی مؤلفه ای یعنی نهاد آموزشی مبتنی بر چه مبانی رخ داده اند و چه تحولاتی داشته اند یا مبتنی بر چه مبانی مساله های این نهاد ها و نظام ها شکل گرفته اند؟ چه گزاره هایی ایجاد و تولید کردند یا مبتنی بر چه نظریه ای این اتفاق ها رخ داده اند. بنابراین الگوی مولفه ای را می تواند هم در پدیده های انسانی و اجتماعی پیاده کنید و هم می تونید در خود علم بکار رود یعنی مثلا فلسفه در قرن سوم وچهارم و پنجم هجری بررسی شود. مثلا چه تحولی در مبانی علم ریاضی رخ داده است؟ ما در تاریخ علم با هر رویکردی مطالعه کنیم با مساله تحول رو به رو هستیم. مثلا می گوییم چه گزاره هایی در علم ریاضی ایجاد شد یا نظریه های جدیدی وارد شد مانند جبر که توسط خارزمی وارد ریاضی شد. یعنی اگر مبانی و مفاهیم و مساله ها و گزاره ها و نظریات علم ریاضی از منظر خارزمی مطالعه شود این یک مطالعه براساس الگوی مولفه ای خواهد بود. لذا در الگوی مؤلفه ای چه علم و چه پدیده اجتماعی باشد به این پنج مورد تقسیم می شود. منظور از سنتی بودن به معنای قدمت داشتن است نه به این معنا که کارایی نداشته باشد.
- الگوی پارادایمی الگوی جدیدی است. در تاریخ امامت اگر بخواهیم مثالی بزنیم مساله عصمت و علم امام در امامت زیاد بحث می شود. اینکه از قرن سوم تا قرن دهم چه تغییراتی در این دو مفهوم رخ داده است و این از منظر امام معصوم هم نیست بلکه از منظر تاریخ امامت است. در الگوی پارادایمی چه وارد مطالعه علم شناسی شویم و چه وارد مطالعه پدیده شناسی شویم – پدیده انسانی اجتماعی یا طبیعی – می گوییم در تاریخ امامت می خواهیم تغییر و تحولاتی که در مساله علم امام یا عصمت در طی چند قرن را مطالعه پارادایمی کنیم. مطالعه پارادایمی به چهار بحث پاسخ می دهد: علم امام به لحاظ تحولات هستی شناسی که اتفاق می افتدو تحولی که در هستی شناسی علم امام رخ می دهد. علم امام به لحاظ جایگاه مطالعاتی در بیرون منظور است و نه شخص علم امام ، یعنی تلقی که شیخ مفید از علم امام داشته و در قرون بعدی خواجه نصیر چه تلقی داشته است؟ این تحولات علم امام را بخواهیم مطالعه کنیم الگوی پارادایمی می شود. الگوی پارادایمی به این معناست که بیان شود چه تحولاتی به لحاظ هستی شناسی رخ داده است.
همچنین این الگو یک پدیده را علاوه بر هستی شناسی از لحاظ معرفت شناسی و روش شناسی و روش مطالعه می کند. منظور از پارادایم نیز در اینجا پارادایمی که کوهن می گوید نیست. بلکه صرفا یک الگوی مطالعاتی منظور است. اینکه چه تحولاتی به لحاظ هستی شناسی و معرفت شناسی و روش شناسی یا روش –روش شناسی و روش در اینجا فرق دارد- مثلا در علم امام در تاریخ امامت اتفاق افتاد. اگر ما بتوانیم مساله های تاریخ امامت یعنی خود مساله ها را از این لحاظ ها مطالعه کنیم از الگوی پارادایمی بهره برده ایم.
الگوی عنصری ، الگوی سیستمی و الگوی شبکه ای نیز هستند.
الگوی عنصری را از اقای مظفر الاقبال به عاریه گرفته ام. این الگو را اقای مظفر الاقبال این گونه نام گذاری می کند. الگوهای مؤلفه ای یا پارادایمی به شکل وضع تعینی ایجاد شدند. اما الگوی عنصری حالت وضع تعیینی دارد. اقای مظفر الاقبال در کتاب پیدایش علم اسلامی مساله ای را مطرح می کند که به نظر من در تاریخ امامت فوق العاده مهم است که آیا علم و دین یک عنصر هستند یا دو عنصر؟ سپس می گوید اگر می خواهید علم را در تمدن اسلامی مطالعه کنید این کار با الگوی دو عنصری که هر کدام از علم و دین یک عنصر محسوب شود امکان پذیر نیست. این الگوی دو عنصر برای مطالعه علم در تمدن غرب کارایی دارد اما در تمدن اسلامی چنین نیست. اساسا در فرهنگ اسلامی علم و دین دو عنصر نیستند. پس اگر بخواهیم با این الگو علم را در تمدن اسلامی مطالعه کنیم باید بدانیم که تحولاتی که در علم رخ داده ناشی از دین است. شهید مطهر در فلسفه اسلامی می گوید: کل مساله فلسفه در یونان باستان به دویست مساله هم نمی رسد اما فلسفه اسلامی هفتصد مساله ایجاد کرد. مساله این است که این پانصد مساله اضافی و این افزایش مساله به خاطر گزاره های دینی است. اقای مظفر الاقبال می گوید که دین و مبانی و مفاهیم آن در کجاها توانسته سبب توسعه طولی و عرضی علم شود؟ مشابه این مساله در فلسفه اسلامی را در تاریخ نگاری اسلامی نیز زیاد داریم. تاریخ نگاری قبل از تمدن اسلامی یک گونه و مدل بود اما در تمدن اسلامی مبدل به پانزده گونه تاریخ نگاری شد که این چهارده مورد اضافی اگر دین نمی بود شکل نمی گرفتند. الگوی عنصری این را برای تاریخ امامت تجویز می کند که اگر دین نبود این گونه مساله ها نیز در تاریخ امامت ایجاد نمی شد یا فضای جدیدی برای ما ایجاد شود که اگر سراغ دین و تاثیر آن برحوزه دانشی رفتیم بحث تاریخ امامت هم ذیل آن بحث شود.
بنابراین ما باید به این سمت برویم که هم زمان که رویکردهای مطالعاتی را در تاریخ امامت تنوع می دهیم الگوهای مطالعاتی را نیز گسترش دهیم.
بحث دیگر مساله گره زدن تاریخ امامت با حکمت عملی و انسان کنش شناسی تمدنی است که تنوع مساله ای فوق العاده ای برای ما ایجاد می کند. تحول در علم در هریک از تحول در مساله ها و گزاره ها و نظریه ها رخ می دهد. عالی ترین تحول در یک علم تحول در نظریه ها است. می توان این مساله را نیز باز کرد و خود من هنوز روی آن در حال فکر هستم و این را از این جهت می گویم که علوم انسانی یا باید به حکمت عملی ختم شود و یا به انسان کنش شناسی تمدنی ختم شود. تلقی های مختلفی در غرب از علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد از جمله اینکه علوم انسانی را منزله علوم اجتماعی یا علوم تاریخی یا علوم تاریخی یا علوم اخلاقی یا علوم روحی یا علوم خلق دانسته می شود. از نظر من علوم انسانی و تاریخ امامت باید به یک انسان شناسی تمدنی منتهی گردد.
دکتر سبحانی:
من مطالب دکتر میرمحمدی را به دو بخش تقسسیم می کنم در بخش اول که ادامه مباحث اول ایشان بود که تبیین تاریخی را به عنوان یک دانش مطرح کردید. این مساله در کنار مباحث قبلی تا حدی وجه تاریخ امامت را روشن کرد که ما در تاریخ امامت به دنبال چه هستیم. این نکته که باید به دنبال علم شناسی تمدنی برویم تکمیل بحث نگاه چند ضلعی به مساله تاریخ امامت است که ما می توانیم تاریخ امامت را چند رشته یا میان رشته و فرا رشته ای بررسی کنیم. اصطلاح علم شناسی تمدن به این کمک می کند که در تاریخ امامت مطالعات ما باید به رویکرد تمدنی تبدیل شود.
اما بحث اخیر درباره الگوی های مطالعاتی مقداری ما را از تاریخ نهاد امامت دور می کند. این الگوها معمولا الگوهای فلسفه علم هستند و بیشتر می خواهند به دانش پرداخته و علم را مطالعه کنند. اگر بخواهیم الگوهای مطالعاتی را دنبال کنیم می توان یک مقولاتی را دنبال کنیم که تاریخ امامت و تاریخ نهاد امامت را در برگیرد و نه تاریخ دانش امامت را مانند اینکه مثلا به سراغ تاریخ دانش امامت در قرون گذشته برویم که اندیشمندان آن چه نظریه هایی داده اند. اگر در این سیر بحث بتوانیم بحث الگوهای مطالعاتی ناظر به نهاد امامت را جاگزین این بحث کنیم و کمی توسعه دهیم کمک زیادی می کند. چون این بحث الگوهای مطالعه امروز در روش شناسی علم خیلی اهمیت یافته است که مثلا در نهاد امامت چه الگوی مطالعاتی انتخاب کنیم که بتوانیم ماهیت نهاد امامت را بفهمیم. این تصور که در حوزه مطالعات عینی و تاریخی به سراغ واقعیت می رویم کانه این واقعیت همه چیزش را به ما عرضه می کند این گونه نیست و همیشه محققان با یک ساختار و تصویر ذهنی سراغ یک واقعیت می روند و نوع الگوی انتخابی در مطالعه بسیار موثر می تواند باشد یعنی اینکه چه چیزی را در واقعیت ببینیم یا چه نسبت هایی را میان امور ببینیم؟ ازین جهت الگوهای مطالعاتی با اهمیت است و به نظرم همین مدل سازی هایی که در علم صورت می گیرد از اینجا است. انچه که دکتر میرمحمدی بیان کردند در حوزه دانشی تاریخ امامت بسیار کارآمد است اما در حوزه مطالعات نهاد امامت این یک بحث و تتمه ای لازم دارد که حال که ما می خواهیم تاریخ امامت را با نگاه علم شناسی تمدنی ببنیم سراغ میان رشته برویم و به چند رشته ها بپردازیم، فهم ماهیت و رویدادهای امامتی و میان رشته ها که در ساحت علم شناسی تمدنی قرار می گیرند را نیز توجه کنیم. حال این سوال هست که چه الگوهایی برای محقق ما وجود دارد که می تواند تاریخ امامت را از طریق الگوهای مطالعاتی بررسی کند؟